14 اکتبر 2026 - 08:27
دسته‌بندی: دسته‌بندی نشده
کد خبر: 7937

شاعری که در گلوی واژه‌ها، درد جنوب را فریاد می‌زند

شاعری که در گلوی واژه‌ها، درد جنوب را فریاد می‌زند

شاعری که در گلوی واژه‌ها، درد جنوب را فریاد می‌زند نویسنده: منوچهر برون شعر گاهی از پنجره‌ای رو به باغ و باران آغاز می‌شود و گاهی از گلویی زخمی که سال‌هاست بغضی فروخورده را با خود حمل می‌کند. شعر حمیدرضا اکبری، متخلص به «شروه»، از جنس دوم است؛ شعری که در آن، واژه‌ها تنها ابزار

شاعری که در گلوی واژه‌ها، درد جنوب را فریاد می‌زند

نویسنده: منوچهر برون
شعر گاهی از پنجره‌ای رو به باغ و باران آغاز می‌شود و گاهی از گلویی زخمی که سال‌هاست بغضی فروخورده را با خود حمل می‌کند. شعر حمیدرضا اکبری، متخلص به «شروه»، از جنس دوم است؛ شعری که در آن، واژه‌ها تنها ابزار زیبایی نیستند، بلکه شاهدانی‌اند بر رنج انسان، زخم جنگ، فقر اجتماعی و تنهایی نسلی که در میان هیاهوی شعارها، صدای زندگی‌اش کمتر شنیده شده است.
حمیدرضا اکبری، زاده ۲۸ فروردین ۱۳۴۹ در احمدآباد آبادان، از چهره‌های چندوجهی ادبیات و رسانه جنوب ایران است؛ شاعری که در کنار شعر و داستان، به پژوهش، روزنامه‌نگاری، نقد اجتماعی، نمایش و بازیگری در تئاتر و سینما نیز پرداخته است. زندگی حرفه‌ای او را نمی‌توان در یک عنوان خلاصه کرد؛ زیرا هرکدام از این تجربه‌ها، دریچه‌ای تازه به جهان او گشوده‌اند؛ جهانی که در آن، ادبیات از زندگی جدا نیست و هنر، اگر به درد انسان بی‌اعتنا بماند، چیزی از رسالت خود را از دست می‌دهد.
نخستین مجموعه شعر او، «افق‌های خیس»، در سال ۱۳۷۳ منتشر شد؛ عنوانی که خود می‌تواند تصویری از اقلیم عاطفی شاعر باشد: افق‌هایی که به‌جای روشنی مطلق، از رطوبت اندوه و خاطره سرشارند. مجموعه‌های بعدی، از «پشت صداهای سنگ» و «وقتی سکوت می‌خواند» تا «اگر بگویم عاشقم دروغ گفته‌ام» و «شنیده بودم جنگ»، نشان می‌دهند که سکوت، صدا، عشق و جنگ از عناصر ماندگار جهان ذهنی او هستند؛ عناصری که در شعر شروه، از تجربه فردی فراتر می‌روند و به حافظه جمعی نزدیک می‌شوند.
در شعر او، زبان همواره آرام و رام نیست. گاه واژه‌ها در هم می‌پیچند، تصویرها از مسیرهای معمول فاصله می‌گیرند و جمله‌ها به مرزهای دشوار و نامتعارف می‌رسند. این ویژگی، شعر شروه را به تجربه‌ای نیازمند تأمل تبدیل می‌کند. خواننده در برابر برخی سطرهای او نمی‌تواند تنها با عبور سریع از واژه‌ها به معنا برسد؛ باید مکث کند، تصویرها را کنار هم بگذارد و از لابه‌لای شکست‌های زبانی، معنای پنهان را جست‌وجو کند. البته همین فشردگی و پیچیدگی، در بعضی بخش‌ها ممکن است ارتباط فوری مخاطب با شعر را دشوار کند؛ اما در سوی دیگر، نشان‌دهنده تلاش شاعر برای گریز از زبان مصرف‌شده و رسیدن به بیان شخصی است.
یکی از روشن‌ترین وجوه شعر شروه، حضور جنگ و پیامدهای انسانی آن است. در شعر «شهر را به مسافرتی اجباری رفتم»، جنگ تنها صدای انفجار و عبور گلوله نیست؛ حادثه‌ای است که در کودکی نفوذ می‌کند، خانه را از معنا تهی می‌سازد و مادر، گندم، داس و خاطره را در معرض نابودی قرار می‌دهد. شاعر می‌گوید: «گلوله را فهمیدم / گلوله فهمم نکرد». در همین تقابل کوتاه، فاصله میان تجربه انسان و خشونت بی‌زبان جنگ آشکار می‌شود. انسان می‌کوشد معنای حادثه را دریابد، اما گلوله نه می‌فهمد و نه فرصتی برای فهمیدن باقی می‌گذارد.
در این شعر، آوارگی صرفاً جابه‌جایی از شهری به شهر دیگر نیست؛ آوارگی به درون انسان کوچ می‌کند. خانه از مکان جغرافیایی به تصویری ذهنی تبدیل می‌شود و شاعر، سال‌ها بعد، می‌کوشد خانه‌ای بکشد که کودکی‌اش در آن بازی کند؛ خانه‌ای که در آن، مادر دوباره حضور داشته باشد. این بازگشت به کودکی، تلاشی برای ترمیم زخمی است که زمان نتوانسته آن را به‌طور کامل ببندد. جنگ در شعر شروه، پس از خاموشی سلاح‌ها نیز ادامه دارد؛ در حافظه، در فقدان و در نسلی که بخشی از کودکی خود را میان آوار و اضطراب جا گذاشته است.
جنوب در شعر او فقط یک جغرافیا نیست؛ نوعی سرنوشت اجتماعی و تاریخی است. نفت، گرسنگی، دیوار، روزنامه و خیابان، در کنار یکدیگر تصویری از جامعه‌ای می‌سازند که در دل ثروت طبیعی، با محرومیت و نابرابری دست‌وپنجه نرم می‌کند. در شعر دوم، شاعر با لحنی اعتراضی می‌نویسد: «بوی خام نفت / عطر مهمانی‌مان می‌شود». این تصویر، تضادی تلخ را پیش چشم می‌گذارد: ثروتی که باید نشانه رفاه باشد، در کنار گرسنگی و محرومیت قرار می‌گیرد و به نمادی از فاصله میان دارایی سرزمین و سهم مردم آن تبدیل می‌شود.
در اینجا، شعر از بیان صرف اندوه عبور می‌کند و به نقد اجتماعی می‌رسد. شاعر به مناسباتی اعتراض دارد که در آن، راه مستقیم در روزنامه‌ها به راست می‌رود، اما در تجربه زیسته انسان، به چپ می‌پیچد؛ جایی که حقیقت رسمی با واقعیت روزمره فاصله پیدا می‌کند. این تضاد، زبان طنز تلخ و اعتراض را در هم می‌آمیزد. شروه به‌جای آنکه نابرابری را تنها توضیح دهد، آن را به تصویر تبدیل می‌کند؛ تصویری که از ماندگاری بیشتری برخوردار است، زیرا مخاطب می‌تواند تناقض را ببیند و آن را با تجربه زندگی خود پیوند بزند.
در شعر «ناف آسمان را که ببرند» نیز شاعر به سراغ مفهوم مردانگی، خشونت، قدرت و فروپاشی آرمان‌ها می‌رود. قهرمان این شعر، تصویری ساده و بی‌نقص از پهلوانی نیست؛ مردی است که در مسیر اثبات خود، زخم می‌خورد و سقوط می‌کند. پایان شعر، با این جمله
برون شاعر: تلخ همراه است: «ناف آسمان را که ببرند / دوباره من به دنیا نمی‌آیم». این سطرها، از ناممکن بودن بازگشت به نقطه آغاز سخن می‌گویند؛ از انسانی که تجربه‌های تلخ، او را چنان دگرگون کرده‌اند که دیگر تولدی دوباره، بدون خاطره و زخم، امکان‌پذیر نیست.
در کنار این مضمون‌ها، شعر «قفس شاید همین حرف» وجه دیگری از جهان شاعر را آشکار می‌کند: تنهایی در زبان و دشواری ارتباط. حرف در دهان می‌چرخد، پژواکش به دیوار بازمی‌گردد و دستی که برای عبور از فاصله دراز می‌شود، خود با فاصله‌ای تازه روبه‌رو می‌ماند. قفس در اینجا الزاماً میله و دیوار ندارد؛ ممکن است از واژه‌ها ساخته شده باشد، از حرف‌هایی که گفته می‌شوند اما شنیده نمی‌شوند، یا از ارتباطی که آغاز می‌شود اما به مقصد نمی‌رسد. این نگاه، شعر شروه را از نقد بیرونی جامعه به تأملی در وضعیت درونی انسان می‌کشاند.
فعالیت‌های پژوهشی اکبری نیز در شناخت شخصیت فرهنگی او اهمیت دارد. آثاری چون «بلواس بختیاری»، «سیاهمکان لیراوی در تاریخ بوشهر» و «فراگاه تعزیه در جنوب ایران» نشان می‌دهند که توجه او تنها به تجربه شخصی و بیان شاعرانه محدود نیست؛ فرهنگ بومی، تاریخ اجتماعی و آیین‌های جنوب نیز در حوزه کار او جای دارند. چنین آثاری، در کنار مجموعه‌های شعر و داستان، از دغدغه ثبت و بازخوانی میراث فرهنگی حکایت می‌کنند؛ میراثی که اگر روایت نشود، ممکن است در گذر زمان بخشی از جزئیات و صداهای خود را از دست بدهد.
کارنامه مطبوعاتی او نیز بخش دیگری از همین پیوند با جامعه است. فعالیت به‌عنوان خبرنگار و سرپرست نشریات منطقه‌ای، از «امید مردم» و «یادگاری خوزستان» تا «نجوا»، «سایه» و «صدای ملت»، تجربه‌ای فراهم کرده است که می‌تواند نگاه او به مسائل اجتماعی و زبان عمومی را شکل داده باشد. روزنامه‌نگاری، هنرمند را با رخدادهای روزمره و مطالبات مردم روبه‌رو می‌کند؛ ادبیات نیز به او امکان می‌دهد از سطح خبر عبور کند و به لایه‌های پنهان تجربه انسانی برسد. در کارنامه شروه، این دو حوزه در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند.
جوایز و حضور او در جشنواره‌های شعر و داستان، از جمله جایزه شعر چیستا در سال ۱۳۷۳، حضور در کنگره‌های شعر و انتخاب به‌عنوان برگزیده نخستین جشنواره ملی شعر صلح در سال ۱۴۰۰، بخشی از مسیر ادبی او را نشان می‌دهد. با این همه، ارزش یک شاعر تنها با شمار جوایز یا عناوین حرفه‌ای سنجیده نمی‌شود؛ آنچه در نهایت باقی می‌ماند، کیفیت نگاه او به انسان و توانایی‌اش در تبدیل تجربه به زبان است.
حمیدرضا اکبری «شروه» شاعری است که در مرز میان شعر، داستان، پژوهش و روزنامه‌نگاری حرکت کرده و کوشیده است صدای جنوب را با زبانی شخصی روایت کند؛ صدایی که در آن، خاطره جنگ با اعتراض اجتماعی، تنهایی فردی با رنج جمعی و میراث بومی با دغدغه‌های امروز تلاقی می‌کنند. شعر او همیشه به دنبال آرام کردن مخاطب نیست؛ گاه می‌خواهد او را متوقف کند، از مسیر عادت بیرون بیاورد و وادارش سازد دوباره به واژه‌ها و واقعیت پیرامونش نگاه کند.
شاید بتوان گفت شروه در بسیاری از شعرهایش به دنبال پاسخ قطعی نیست؛ او زخم را نشان می‌دهد، تناقض را عیان می‌کند و پرسش را در ذهن خواننده باقی می‌گذارد. در جهان او، شعر نه پناهگاهی برای فراموشی، بلکه راهی برای به یاد آوردن است؛ به یاد آوردن شهری که جنگ از آن عبور کرده، مردمی که در کنار نفت با گرسنگی زیسته‌اند و انسان‌هایی که گاهی در میان انبوه حرف‌ها، همچنان شنیده نمی‌شوند.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.